تبليغاتX
نا امید نباش
امید
 

عشق زماني است که نتواني به چيزي جز او فکر کني

عشق زماني است که دستش را در دست داري و آغاز آشنائيتان را به ياد نمي آوري

عشق زماني است که فقط براي اينکه با او باشي وقت زيادي را براي خريد با او مصرف مي کني و از آن لذت مي بري

عشق زماني است که هر وقت خبر جالب يا غم انگيزي مي شنوي به اولين کسي که دوست داري بگويي اوست.

عشق زماني است که روز تولدش را به خاطر داشته باشي حتي اگر مجبور شوي آن را يادداشت کني و روي داشبورد اتومبيلت بچسباني.

عشق زماني است که نيمه هاي شب بيدار شوي و ببيني او به تو خيره شده و مي گويد: "خيلي خوشبختم که تو را ديدم"

عشق زماني است که در هنگام تماشاي صحنه هاي ترسناک يک فيلم بازوي تو را محکم بچسبد.

عشق زماني است که وسايلي را که دوست دارد بلافاصله برايش مي خري فقط چون مي داني وقتي آن را به او مي دهي به تو لبخند مي زند.

عشق زماني است که تو رضايت او را به رضايت خودت ترجيح دهي.

عشق زماني است که او لباسهاي زيبايش را فقط به خاطر تو بپوشد.

عشق زماني است که هر وقت از موضوعي نگران است به او آرامش دهي.

عشق زماني است که درست مثل روزهاي بچگي روي جدول پياده رو راه بروي و بي دليل بخندي.

عشق زماني است که همه ي طول شب او را بيدار نگه داري و در مورد عميق ترين ترديدها و ترس هايت حرف بزني و او کاملا گوش بدهد و حال تو را درک کند.

عشق زماني است که در پارک قدم ميزنيد و به تو بگويد:" در کنار تو احساس امنيت مي کنم"

عشق زماني است که براي اينکه ظرف کمتري کثيف کني در يک بشقاب غذا بخوريد.

عشق زماني است که حتي وقتي در مهماني جاي زيادي براي نشستن هست درکنار تو بنشيند.

عشق زماني است که بوي عطرش را روي لباست حس مي کني و ذهنت لبريز از خاطرات خوش مي شود.

عشق زماني است که بعد از آنکه از او جدا شدي ديگران را با او مقايسه کني و همه ي آنها را در مقابل او کوچک ببيني.

عشق زماني است که بعد از آنکه او او جدا شدي هر وقت عکس او را ببيني گريه ات بگيرد.

عشق زماني است که "زندگي مي کني".

عشق زماني است که به اوج مي رسي.

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است ....

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 14:40  توسط ارزو | 

بی تو چقدر گریه کنم جمعه عصرها

جمعه برای غربت من روز دیگری است

با من عجیب دغدغه گریه آوری است

جمعه به مهربانی تو فکر میکنم

به عهد باستانی تو فکر میکنم

بغض تمام هفته من جمع میشود

پس دفترم مزاروقلم شمع میشود

تاریک میشوند تمام نوشته ها

تشییع می کنند دلم رافرشته ها

بی صبرم انچنان که به آخر نمی رسم

حس میکنم که به جمعه دیگر نمی رسم

دیشب دوباره دفترم آتش گرفته بود

فریاد میزدم دلم آتش گرفته  بود

خاکستر مرا کلماتی عجیب برد

بی سر به رودخانه اسماء دل سپرد

خاکسترم به چشمه اسماء دل رسید

آواز عاشقی من به افلاک رسید

ناگاه بسته شد در گلخانه های عشق

پرپر شدم زوحشت نمی دانم کجاست عشق؟

آن زخم کهنه چرک شده است و دمل شده است

امروز هر ستاره به  سنگی بدل شده است

امروز هر درخت سایه ای است خشمناک

من گر چه تیر خورده ام نیفتاده ام روی خاک

در خاک ما ترانه باران سیاسی است

خورشید هم به چشم درختان سیاسی است

دنیا به فکر کشتن دل عاشق چون دل ماست

هر ابر چفیه ای است که بر دوش باد هاست

عشق کجاست  محبت کجاست؟

در این جا خنده بازاری است که در دست بچه هاست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:52  توسط ارزو | 

تو میگی عهد و وفارو من شکستم٬ کار من نیست

منی که از غم تو به غم نشستم٬ کار من نیست

جرم من صداقتم بود که نداشتی٬ کار من نیست

اومدم دوباره باز برای آشتی٬ کار من نیست

سایه ی دربدری مونده رو دیوار٬ کار من نیست

همه خوابیدن و چشمام مونده بیدار٬ کار من نیست

تو می خواستی ذوق و احساسم بمیره٬ کار من نیست

تو می خواستی رنگ کهنه گی بگیره٬ کار من نیست

سایه ام پشت سرم راه میره اما٬ مال من نیست

تو دلم مونده هنوز سوزش و سرما٬ کار من نیست

بیا من طاقت بی کسی ندارم٬ کار من نیست

نزار تا ابد تو تنهائی ببارم٬ کار من نیست

گوشه ی زندون تنهائی اسیرم٬ کارمن نیست

مث یه درخت خشکیده و پیرم٬ کارمن نیست

میزنه بارو نفرت پشت شیشه٬ کار من نیست

حکم قلبم رو نوشتن تنهائی تا به همیشه٬ کار من نیست

گریه کردم که خدایا چرا هیچ کس٬ یار من نیست

بی گناهم٬ بی گناهم، همینو بس٬ کار من نیست

فال قهوه می گیرم به خیال٬ کار من نیست

می دونم همش دروغ و محال٬ فال من نیست

این جوری نکن قضاوت رو دلم رفتن و نویس

بخدا قسم که این کار٬ کار من نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:45  توسط ارزو | 
امشب همه چیز رو به راه است همه چیز ارام.....ارام باورت می شود.... دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش " تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی ! یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....! یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم ! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم.... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... " که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !! " فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:42  توسط ارزو | 
 

عشق زماني است که نتواني به چيزي جز او فکر کني

عشق زماني است که دستش را در دست داري و آغاز آشنائيتان را به ياد نمي آوري

عشق زماني است که فقط براي اينکه با او باشي وقت زيادي را براي خريد با او مصرف مي کني و از آن لذت مي بري

عشق زماني است که هر وقت خبر جالب يا غم انگيزي مي شنوي به اولين کسي که دوست داري بگويي اوست.

عشق زماني است که روز تولدش را به خاطر داشته باشي حتي اگر مجبور شوي آن را يادداشت کني و روي داشبورد اتومبيلت بچسباني.

عشق زماني است که نيمه هاي شب بيدار شوي و ببيني او به تو خيره شده و مي گويد: "خيلي خوشبختم که تو را ديدم"

عشق زماني است که در هنگام تماشاي صحنه هاي ترسناک يک فيلم بازوي تو را محکم بچسبد.

عشق زماني است که وسايلي را که دوست دارد بلافاصله برايش مي خري فقط چون مي داني وقتي آن را به او مي دهي به تو لبخند مي زند.

عشق زماني است که تو رضايت او را به رضايت خودت ترجيح دهي.

عشق زماني است که او لباسهاي زيبايش را فقط به خاطر تو بپوشد.

عشق زماني است که هر وقت از موضوعي نگران است به او آرامش دهي.

عشق زماني است که درست مثل روزهاي بچگي روي جدول پياده رو راه بروي و بي دليل بخندي.

عشق زماني است که همه ي طول شب او را بيدار نگه داري و در مورد عميق ترين ترديدها و ترس هايت حرف بزني و او کاملا گوش بدهد و حال تو را درک کند.

عشق زماني است که در پارک قدم ميزنيد و به تو بگويد:" در کنار تو احساس امنيت مي کنم"

عشق زماني است که براي اينکه ظرف کمتري کثيف کني در يک بشقاب غذا بخوريد.

عشق زماني است که حتي وقتي در مهماني جاي زيادي براي نشستن هست درکنار تو بنشيند.

عشق زماني است که بوي عطرش را روي لباست حس مي کني و ذهنت لبريز از خاطرات خوش مي شود.

عشق زماني است که بعد از آنکه از او جدا شدي ديگران را با او مقايسه کني و همه ي آنها را در مقابل او کوچک ببيني.

عشق زماني است که بعد از آنکه او او جدا شدي هر وقت عکس او را ببيني گريه ات بگيرد.

عشق زماني است که "زندگي مي کني".

عشق زماني است که به اوج مي رسي.

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است ....
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميقترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ... درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد ...حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند ....
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است ...

دلتنگي براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ...براي داشتنش دارم ....
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است ..

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .... در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است .. حق من نيست ... به اتش گناهي که تو کردي و مرا سوزاند ....دنياي مرا با تلي از خاکستر پوشاندند...
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است ... آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است ...آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند ...
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...مي فهمي؟... همه عمر ...داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است ...و مرا از او هم جدا مي کند ...تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم ....
آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود ...
به او نگاه مي کنم ... به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد ....
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند ...
به او که دستهاي نيرومندش .. عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند .. جرعه جرعه به من مي نوشاند ....
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندند و دنيايم را ستاره باران مي کند ...
به او که باورش کردم ...
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ... هرگز... هرگز....به روي دنيا بازشان نکنم ....
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد ...
به او که مرزهاي سرنوشت .. سالها پيش دوريش را از من رقم زده است ...
سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم ...و ميدانم که زمان..... شايد.... زمان..... داغ مرا بهبود بخشد ولي... هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي بزرگ چگونه مرا در اغوش کشيد ...
هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند ... لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد

اما هنوز با تمام وجود دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 9:52  توسط ارزو | 

 

کاش در دهکده عشق فراواني بود

توي بازار صداقت کمي ارزاني بود

کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميکرديم

مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب

روي شفاف ترين خاطره مهماني بود

کاش دريا کمي از درد خودش کم ميکرد

قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود

کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم

رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل حافظ که پر از زمزمه و الهامست

کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود

چه قدر شعر نوشتيم براي باران

غافل از آن دل ديوانه که باراني بود

کاش سهراب نميرفت به اين زودي ها

دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود

کاش دلها پر افسانه نيما مي شد

و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

کاش دنياي دل ما شب از اين شب ها

غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود

دل اگر گرفت دعايش بکنيم

راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 9:48  توسط ارزو | 

خدايا ! به تو پناه مي برم،خود را به تو مي سپارم،


تو مرا هدايت کن که دستخوش هيجان و انتقام نشوم


تا بدي هايي را که به من مي کنند با خوبي جواب بگويم،


بتوانم محبت خود را زيادتر کنم،


ياس و نا اميدي بر من راه پيدا نکند،


سينه ام که دريچه ي راز و نياز با خدا و


دعاي قلب شکسته ي من است،


به سوي آسمان ها بسته نشود.


خدايا ! بگذار دريا باشم،


ساکن و ساکت که امواج طوفان هاي


سخت هم مرا به هيجان نياورد.


خدايا ! قلبم را مثل آسمان صاف و پاک کن


که لکه ي دورويي


از اعمال خلاف ديگران بر ساحتش ننشيند.


خدايا ! مرا به دست غم بسپار تا


در آغوش هم دور از انظار بيگانگان فرو رويم.


خدايا ! تو مرا به درياي درد غوطه ور کن


تا لذت پيروزي و زندگي را به کلي فراموش کنم.


خدايا ! تنهايم، گفتني هاي بسيار بر دلم موج مي زند

ولي قلب محرمي ندارم که برايش بازگو کنم.

غم ها و دردها بر دلم انباشته مي شود

ولي کسي نيست که آن ها را شماره کند،

مدام در آتش سوزان مي سوزم،

قلب شکسته و ديوانه ي مرا کسي تحمل نمي کند،

روح سرکش مرا کسي همراهي نمي کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 9:45  توسط ارزو | 
سلام به تمام دوستان گلم عید ۱۳۸۶ به همه شما تبریک میگم امیدوارم سال خوب و پر برکتی همراه با سلامتی داشته باشین

 

 

روزي اتوبوس خلوتي در حال حرکت بود.
پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يکي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دخترکي جوان قرار داشت که بي نهايت شيفته زيبايي و شکوه دسته گل شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتو بوس در ايستگاه ، پيرمرد از جا بر خواست، به سوي دخترک رفت و دسته گل را به او داد وگفت : متوجه شدم که تو عاشق اين گلها شدي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اکنون مطمئنم که او از اينکه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.
دخترک با خوشحالي دسته گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را که از اتوبوس پائين مي رفت بدرقه کرد و با تعجب ديد که پيرمرد به سوي دروازه آرامگاه خصوصي آن سوي خيابان رفت و کنار نزديک در ورودي نشست

 

روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد .آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد كه خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد . آن شخص مصمم شد كه به پروانه كمك كند وبا برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد . پروانه به راحتي از پيله خارج شد ، اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند . آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده ومستحكم شود واز جپه او محافظت كند .اما چنين نشد ! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را زير زمين بخزد و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز كند . آن شخص مهربان نفهميد كه ...

محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود ، تا با آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود وپس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد .

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم . اگر خداوند مقرر مي كرد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم ، فلج مي شديم به اندازه كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم . من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد ، تا قوي شوم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 15:4  توسط ارزو | 
هرشب وقتي تنها ميشم حس مي كنم پيش مني

دوباره گريه ام ميگـیــره انگار تو آغـوش مني

روم نميشه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه

وقتيکه نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه

قول بده وقتـــي تنهــــا ميشــم بياي كنار من

شبهاي جمعـه كه ميـاد بيـــاي سر مزار من !

دوباره باز ياد تو شــــد زمـزمه نبــودنم

ببين كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 1:8  توسط ارزو | 

مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره

    تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره

       کوچه پر از حسرت ديوانه گـيست

           خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست

               بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت

               پـر زد و آواره شــد و بــر نگـشت

           لـــذ ت بــيـداري يــلـدا تـــويـي

       تــازه تــريـن رکــن تــمـنـا تــويـي

    چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام

هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 1:6  توسط ارزو |